تبليغاتX
اعترافات یک تبعید شده...

در گلویم بغضیست

 که مدام در گوشم

 آواز فرار می خواند  

تنها

 دور از دنیا

 در آسمان خیالی خودم

 پیچ می خورم

تا شاید تو بیایی

برای همیشه بیایی

و مرا ببری

با خودت

و من آن روز را انتظار می کشم

حتی اگر دیگر آن روز زنده نباشم

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 21:38 توسط یک تبعیدی |

برای دیدن تصویر بزرگ روی لینک کلیک کنید.

روسری کتایون ریاحی

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 19:49 توسط یک تبعیدی |

+ نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386ساعت 15:32 توسط یک تبعیدی |

این روزا احساس می کنم یه جسد متحرکم

بار امتحانا و استرس کنکوری که حالا خیلی مونده بهش و ...

داره مثل خوره وجودمو می خوره

بهترین سالای عمرم داره روز به روز تلف می شه و من هیچ کاری نمی تونم بکنم

تا چشم باز کنم دیگه پیر شدم و هیهات...........

خیلی خسته ام

یاد کتایون ریاحی میفتم که آخر فیلم این زن حرف نمی زند با لحن خیلی خسته ای گفت:

" آخخخخخ خیلی خسته ام"
+ نوشته شده در شنبه یکم دی 1386ساعت 20:35 توسط یک تبعیدی |