در گلویم بغضیست
که مدام در گوشم
آواز فرار می خواند
تنها
دور از دنیا
در آسمان خیالی خودم
پیچ می خورم
تا شاید تو بیایی
برای همیشه بیایی
و مرا ببری
با خودت
و من آن روز را انتظار می کشم
حتی اگر دیگر آن روز زنده نباشم
این روزا احساس می کنم یه جسد متحرکم
بار امتحانا و استرس کنکوری که حالا خیلی مونده بهش و ...
داره مثل خوره وجودمو می خوره
بهترین سالای عمرم داره روز به روز تلف می شه و من هیچ کاری نمی تونم بکنم
تا چشم باز کنم دیگه پیر شدم و هیهات...........
خیلی خسته ام
یاد کتایون ریاحی میفتم که آخر فیلم این زن حرف نمی زند با لحن خیلی خسته ای گفت: